‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان سکسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان سکسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

مردی که یک فاحشه نصیبش شد

یکی از دوستان تعریف میکرد : یه رفیق داشتم دوران مجردی همه جور غلطی میکرد
از زن بازی گرفته تا دختر و مشروب و زن شوهر دار و خلاصه همه جور کثیف بازی میکرد
بهش میگفتیم نکن این کارا رو خوب نیست
لااقل میخوای یه غلطی بکنی با زن شوهر دار نکن این کارو تاوانش سنگینه
به گوشش نمیرفت میگفت زن و دخترا فقط به یه درد میخورن
باید ازشون استفاده کرد
گذشت عاشق یه دختره شد عشق گرفتش با دختره ازدواج کرد با مهریه سنگین
بعد از یه مدت گندش در اومد دختره هم عین خودشه
اصلا دختر نبوده جن@ده بوده بعد رفته توی پاچه این آقا
خلاصه هیچی دیگه الان چند وقته عجیب حالش خرابه
نه مهریه داره که زنه رو طلاق بده نه میتونه با کسی زندگی کنه که زیر هزار نفر خوابیده
بله 
"الزَّانِی لَا ینْكِحُ إِلَّا زَانِیةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِیةُ لَا ینْكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَحُرِّمَ ذَلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ«3 نور»
مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمی‌کند؛ 
و زن زناکار را، جز مرد زناکار یا مشرک، به ازدواج خود درنمی‌آورد؛ 
و این کار بر مؤمنان حرام شده است!"
به وجود این تجربه و این آیه دیگه خود دانید .

داستان کردن زن در حمام!

يكى از پولداران خوشگذاران از خدا بى خبر كه همواره در عيش و عشرت به سر مى برد، روزى در كنار درب خانه اش نشسته بود. بانوئى به حمام معروف ((منجاب )) مى رفت ، ولى راه حمام را گم كرد، و از راه رفتن خسته شده بود، به اطراف نگاه مى كرد، تا شايد شخصى را بيابد و از او بپرسد، چشمش به آن مرد افتاد، نزد او آمد و از او پرسيد:
حمام منجاب كجاست ؟ آن مرد به خانه خود اشاره كرد و گفت : حمام منجاب همين جاست . آن بانو به خيال اينكه حمام همانجاست ، به آن خانه وارد شد، آن مرد فورا درب خانه را بست و به سراغ او آمد و تقاضاى زنا كرد.
زن دريافت كه گرفتار مرد هوسباز شده است ، چاره اى جز حيله نديد و گفت :
من هم كمال اشتياق را دارم ، ولى چون كثيف هستم و گرسنه ، مقدارى عطر و غذا تهيه كن تا با هم بخوريم بعد در خدمتتان باشم .
مرد قبول كرد و به خارج خانه رفت و عطر غذا تهيه كرد و برگشت ، زن را در خانه نديد، بسيار ناراحت شد و آرزوى زنا با آن زن در دلش ماند و همواره اين شعر را مى خواند:
((چه شد آن زنى كه خسته شده بود، و مى پرسيد راه حمام منجاب كجاست ))؟ (414)
مدتى از اين ماجرا گذشت تا اينكه در بستر مرگ افتاد، آشنايان به بالين او آمدند و او را به كلمه ((لا اله الا الله محمد رسول الله )) تلقين مى كردند او به جاى اين ذكر، همان شعر مذكور در حسرت آن زن را مى خواند، و با اين حال از دنيا رفت . (415)

برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت